تبليغاتX
بنام انکه دلم را هميشه رسوا خواست
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

(قیصر امين پور)
+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 22:43 توسط حامد |

روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی
گفت تو غرق گناهی؟ گفتمش یا رب بلی

 

گفت پس آتش نمیگیرد چرا جسم و تنت؟

گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 2:18 توسط حامد |

نگاهي كرد و من را در به در كرد
يقين كرد عاشقم بعدش سفر كرد
شكستي خورد و آمد تا بماند
ولي من رفته بودم ،او ضرر كرد
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25ساعت 9:43 توسط حامد |

سکوت ساده ات را خوب معنا میکنم آری

برایت گفتنش سخت است اما دوستم داری

من اینجا چون کویری درعطش جامانده می سوزم

تو ای ابرسپید بخت من آیا نمی باری ؟

درون چشمهایم موجی ازاشک است وعصیان است

نگاهم کن نگاهم هست از احساسها جاری

دلم دریاست دریا در قیاس عشق حیرانم

که آنرا می توانی زیر پای خویش بگذاری

دلم در انتظاراین قفس مشتاق آزادی است

و بی رحمی اگر آنرا بدست صبر بسپاری

اگرجز سوختن کاری زدستم برنمی آید

سکوت ساده ات را خوب معنا میکنم آری

 

(محمد علی بستان)
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/24ساعت 9:24 توسط حامد |

هی فلانی با توام ...

تو که مینویسی از خاطره ها ...

تو که شبها آسمونت پره از ستاره ها تو که تا همیشه رفتی پا به پای جاده ها

با توام که جا گذاشتی منو تو فاصله ها

اگه از سیاهی ها خطی نوشتی منو بی خبر نذار

اگه از فاصله ها دلت گرفت منو بی ثمر گذاشتی از خودت اثر نذار

اگه از بی رحمی های جاده ها بی خبری

پا به این سفر نذار

 هی فلانی با توام ...

 تو که شبها خواب بارون میبینی

تو که تنها روی نیمکت خیابون میشینی

تو که بیشتر از همه قصهء عشقو میدونی

تو که بهتر از همه ترانه هامو میخونی

اگه باز بدون چتر توی خیابون زیر بارون پا گذاشتی

یه روزی اگه به جز یه قاب عکس هیچکس نبود تا چشم تو چشماش بدوزی

منو بی خبر نذار

منو بی ثمر نذار

منو بی اثر نذار

هی فلانی با توام

منو بی خبر نذار.............

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/22ساعت 17:18 توسط حامد |

اين يکی از قشنگ ترين نظرای وبلاگ منه البته ...

فصل دیگری پایان یافت و او تنها نقش رنگی موجود در ان بود
در تمام زوایای زندگیم رخنه کرد، با جسمم اشنا شد ولی روحم را بیگانه میدانست...
برای من...
برای من با وجود او دیگر جایی برای هیچ چیز و هیچ کس باقی نماند
با وجود او احساس نیازم گم شد
با نفوذ او روح و جسمم سرشار ازلذت شد
بی وقفه محبت میورزید ولی این سخاوتمندیش همه را شامل میشد.
تنها کسی بود که برایش همیشه از خودم گذشتم...
اگر زبانم را نمی فهمید چون اهل حرف زدن نبودم
مرا باور نداشت و دوست داشتن من برایش عادتی دلنشین بود
احساسات پاک گذشته ام را به من بازگرداندتا با کوچکترین محبتی ارضا نشوم.
برای او...
برای او من فقط سنگ صبور بودم تا قسمتی از نیازش تامین شده باشد
تا دیگران برایش کمرنگ تر باشند
تا به انان بی چشمداشت لطف نبخشد
تا هنگام رفتن ارام باشد.
با رفتنش دلم می گیرد و جای خالیش را هیچ چیز و هیچ کس نمیتواند پر کند،
و او با وجود من هم دلش می گرفت...
پس...
کوتاهی از من بوده.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت 15:39 توسط حامد |

اسراف محبت 

ديشب يه جمله از دکتر علی شريعتی خوندم ، حالا می فهمم چرا دکتر علی شريعتی رو می گن دکتر علی شريعتی. نوشته بود :

دوست داشتن کسی که لايق دوست داشتن نيست ، اسراف محبت است

و من بارها و بارها آدم اسراف کاری بودم .

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 12:38 توسط حامد |

در حال حاظر بارون 2 روزه که با وقفه های نيم ساعته مباره و مثل اينکه داره از اسمون سيل مياد . خيلی باحاله.
ترم از 7 july  شروع ميشه و به دنبال اون درس خوندن .همه جور مليتی اينجا هستن . از امريکا و کانادا و انگليس گرفته تا چينی و مالزيايي و پاکستانی . خيلی با حاله . زندگی ميون چندين فرهنگ و تمدن مختلف . جالب تر اينکه توی اين مدت جز با خانواده که فارسی صحبت ميشه جز 5-6 کلمه در روز که به هموطن های اينجا ديگه يک کلمه فارسی صحبت نميشه ...
خوابگاه هم بدک نيست . اينترنت واير لس سرعت بالا و منظره فوق العاده فقط يه چند تا مشکل هست که اونم با ايرونی بازی حلش می کنيم . مثلا نمی ذارن گاز ببريم تو خوابگاه يا اشپری ممنوعه و يخچال شارژ ماهيانه داره و...
غذاهای اين مالزيايي ها هم که قابل خوردن نيست .
به هر حال فعلا که فقط دوری از خانواده داره فشار مياره و بس واگرنه تجربه خيلی خوبيه و ضمنا اينجا واقعا قشنگه
تنها مشکل عمده فعلا اينترنته که هنوز باهاش ماها اشنايي نداريم و خيلی از کارايي رو که تو اينترنت ايرون خودمون انجام می داديم رو نميشه اينجا انجام داد و اين خيلی منو نگران کرده چون چند تا از پروژه های داخل ايرانم رو می خواستم از اينجا کنترل کنم که در حال حاظر هيچ جوری ممکن نيست . ان شالله که اينم حل شه من اين پرويه ها رو تموم کنم و بعدش کاملا بشينم سر درس . فوق رو بخونم و بعد هم بندازم دنبال بورس واسه PHD . خوشبختانه اينجا همه يا Master  هستن يا PHD . همه هم با سواد و اهل تحقيق . در کل خيلی خوبه مخصوصا با يه سيستم منظم و محيط ازاد ديدت به زندگی عوض ميشه .
فعلا که داريم می ريم جلو تا ببينيم چی ميشه .
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/08ساعت 16:49 توسط حامد |

با سلام و عذر خواهی بابت این وقفه طولانی

بلاخره امروز بعد از یک نبرد طولانی با وزارت علوم و نظام وظیفه اسم من هم به لیست دانشجویان دانشگاه تکنولوژی مالزی اضافه شد .

فعلا هنوز اشتراک به شبکه وایرلس اینترنت رو بهم ندادن اما به محض وصل شدن اینترنتم جزییان بیشتری میدارم

یا حق

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 13:38 توسط حامد |

يه خبر واسه اونايي که خوشحالشون میکنه:

اون دره که گفتم به سوی آينده ای مبهم باز شده بود واسه ادامه تحصيل ، به علت نظام بسيار ساختار يافته کاغذ بازی کشور عزيز و بی نظممون و به علت گم شدن نامه سازمان سنجش من و نامه آزمون زبان من در خود سازمان بی در و پيکر سنجش بسته شد و تنها جوابی که سازمان سنجش در پی گم شدن اين نامه به من داد اين بود که : آقا ما نمی دونيم نامه تون نيست...
به هر حال داستان ادامه تحصيل من به علت عدم وجود اون نامه يک ترم عقب می افته که تا اون موقع من هم سربازم و به لطف الهی کلا داستان و پرونده مختومه اعلام میگردد . برين حالشو ببرين دوستان

ديدن اين هم خالی از لطف نيست   حتما ببينيد

 

 


 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/13ساعت 17:30 توسط حامد |

عکس زير و متن داخلش صفحه يکی از سر رسيد های منه که توش می نوشتم و يه نفر اونو ازم دزديد که ان شالله ...

امشب

به جون خودت

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/10ساعت 18:3 توسط حامد |

و از دلی شکسته

از عمق چاه سکوت

واز انزوايی سرد و بی روح

فرياد میزنم

 شايد...

 شايد ...

و باز هم شايد ...

ساده و بی ريا

درگير و دار باور زرد و رنجورم

سر خورده از تمام بودن ها  و نبودن ها

انزجارم را از عمق دلتنگی ها

در فضا می پراکنم.

اميد ،اين ريسمان نجات بخش...

چند وقتی است دور از دستهايمان است.

و فرو رفتن در گرداب ياس مان را به نظاره نشسته است.

لبانم نفرين کنان

نام تو رادر طلسم مرگ جای میدهد

دلخسته ام...

سزاوار نيستی ای رهايي بخش . . .

امشب به روزهايي برگشته ام که هرگز ياد و خاطره شان را آرزو نداشته ام.

امروز مملو از احساس بی تو بودن

شاد از گذشتشان، می تازم ... به نا کجا آباد ...

امشب قطرات اشک چون مرواريد از گونه هايم قل می خورند

گونه هايي که مدتها بود بعد ازنداشتن تو

ترنم باران را دلتنگی می کردند.

امشب ...

امشب ...

و باز هم امشب

و امشب از دل گرفته من

تا دل بی خبر تو فرسنگ ها فاصه است

فاصله ای که با هيچ بازگشتی پر نخواهد شد...

آه سردم را بدرقه راهت می کنم

و کوچ پيش می گيرم

آه سردم را بدرقه راهت می کنم تویی که لبخند شيرين و گرمت تنها اميد کافی بودنم بود،

بودنی به وسعت عشق و عشق ورزيدن ...

می روم...

رخت بر بسته ام

و در سوز و گداز اينهمه نا مرادی

آه سردم را بدرقه راهت می کنم

خداحافظ همين حالا ------------همين حالا که من تنهام

همين حالا به شرطی که-----------بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگين------------به ياد اون همه ترديد

به ياد اآسمونی که--------------منو از چشم تو می ديد

پشيمان از اشتباهاتم نيستم ،از اينکه تو را می پرستيدم،و از اينکه حالا تو را ندارم(تنها تو می دانی و من ،تنها تو می فهمی و من)

پشيمان نيستم

پشيمان نيستم.

عشق است و آتش و خون--------داغ است و درد دوری

کی میتوان نگفتن--------------کی می توان صبوری

با دوست عشق زيباست------------با يار بی قراری

از دوست درد ماند و ---------------از يار يادگاری

اما آنچه برای من جا مانده است

کوله باری از چرا و آيا....

کوله باری از درد و محنت

خط می زنم

خط می زنم فکر مخدوش نابسامانم را که بر ورق دل ياد و خاطر تو را نقش می بندد

خط بطلانی بر همه باور هايی می کشم که مرا تا انتهای نداشتن ات پيش برد

 

کاش قلبم درد پنهانی نداشت ----------سينه ام در خود پريشانی نداشت

کاش برگ آخر تقويم عشق----------حرفی از يک روز بارانی نداشت

 

 

حامد بستان

26/2/87

دریافت فایل عکس

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/26ساعت 0:14 توسط حامد |

فقط چنر روز ديگه مونده تا انتظار به سر بياد .التماس دعا از دوستان
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت 2:24 توسط حامد |

خداوندا سه در آمد به يکبار
زن زشت و خر لنگ و طلبکار
خداوندا زن زشتو تو بردار
خودم دونم خر لنگ و طلبکار


اين تاپيک تنها جهت ازار و اذيت دختر خانوم ها ايجاد شده و هيچ قصد و غرض ديگه ای نداره (البته با عرض پوزش از سالی و نگارنده و گرينوش) اين دو تا لينک هم گذاشتن چون خودم خيلی اين عکس و متنها رو دوست دارم

ماچ ماچ

لينک 1

لينک 2

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/19ساعت 0:0 توسط حامد |

آه اگر راهی به درياييم بود
ازفرو رفتن چه پرواييم بود

اونقدر از دست همه خسته شدم که منتظرم فقط اين چند ماههم بگذره برم گورم رو گم کنم . يه مشت آدم دغل دو رو و دو رنگ که فقط میخوان امورات خودشون بگذره يا فقط به فکر تفريح و هر و کر خودشونن . واسه شون اصلا مهم نيست که ديگرانت تو چه وضعيتی هستن فقط وقت ناخوشی يا زحمتشون که ميشه عزيز می شی .
دلم بد جور گرفته . کی شه يا اين چند ماه بگذره و کارم درست شه و برم از اين خراب شده و دو سالی برم دنبال درس و مشق و از همه دور باشم يا اينکه برم خدمت و دو سالی از اين طريق نباشم .

الان دقيقا 7 ماه از 14 شهريور سال 86 میگذره . 14 شهريوری که هيچ وقت نيومد و وقتی اومد انگار نيومد .
قسمت آدما جالبه ...

هميش يادمه بابا يه قضيه ای رو می گه:
می گه 2 موقه هست که خدا خنده اش میگيره. يه زمان وقتی که میخواد بنده ای رو خار و خفيف کنه و همه عالم و آدم می خوان عزيزش کنن و وقتی می خواد بنده ای رو عزيزش کنه و همه مردم می خوان اونو خار و خفيفش کنن . . .


وقتی از پشت می خوری خنجر
رو مگردان نمی کنی باور . . .

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 1:47 توسط حامد |

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
...
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت 16:33 توسط حامد |

پشت يک پنجرهء رو به جنون
در اتاقی که به تنهايی من گسترده ست
در فضايی پر نوميدی و ياس
ديدگانم همه لبريز اميد
و دلم در تب و تابت مغبون
دست هايم به تمنای دو دست کمکت در پرواز
سنگ دل باشی اگر بی من ، از من گذری . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/04ساعت 17:46 توسط حامد |

من اين شعر فروغ رو خيلی دوست دارم:

آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای
هيچ در عمق نگاه خاموشم
راز اين ديوانگی را خوانده ای

هيچ می دانی که من در قلب خود
نقشی از عشق تو پنهان داشتم
هيچ می دانی کزين عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم؟

گفته اند آن زن زنی ديوانه است
کز لبانش بوسه آسان می دهد
آری اما بوسه بر لبهای تو
بر لبان مرده ام جان می دهد

هرگزم در سر نباشد فکر نام
اين منم کين سان تو را جويم به کام
خلوتی میخواهم و آغوش تو
خلوتی میخواهم و لبهای جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غير
ساغری از باده هستی دهم
بستری میخواهم از گلهای سرخ
تا در آن يک شب تو را مستی دهم

آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای
اين کتابی بی سرانجام است و تو
صفحه ای کوتاه از آن خوانده ای

(فروغ فرخزاد 25 اسفند 1333)
+ نوشته شده در شنبه 1387/01/31ساعت 16:40 توسط حامد |

بعد يک ناکامی
اين پريشان حالی
نقطه ای بحرانی
هدفی تو خالی
مملو از حس پريدن با تو
يک ترور
شخصيتی پوشالی
نقطه
اينبار سر خط اما
خط بطلان به همه باور ها
نبض احساس
نفس سنگين است...
گويي اين نغمه که از غصه و غم نالين است
شوق پرواز پريدن باتوست
که در ان ثانيه ها نيز به خود درگير است
طول موجی ز عبور
در هوا می رقصد
و من خسته هنوز
در تب و تاب نفس گيری عطر گل ياس
در فضا مغبونم
شعر بی بيت و بدون مطلع
ساختار لحظاتيست که در من جاريست . . .
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27ساعت 19:33 توسط حامد |

اين روزها با هرکه  دوست میشوم احساس میکنم آنقدر دوست بوده ايم که ديگر وقت خيانت است . . .
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27ساعت 0:51 توسط حامد |