تبليغاتX
بنام انکه دلم را هميشه رسوا خواست

امروز بعد از ظهر ياد يکی از دوستان نزديکم افتادم که مادرش سرطان داشت

وقتی داشتم می رفتم مکه بهم سفارش کرده بود دعاش کنم

خيلی هم دعاش کردم

تو مقام ابراهيم و خيلی جاهای ديگه

امروز عصر به ياد مامنش افتادم و گفتم زنگ بزنم ببينم چطوره مامانش

زنگ زدم

گوشی رو برداشت

احساس کردم خوابه آخه صداش گرفته بود

منو نشناخت

منم طبق معمول شروع کردم به شوخی خنده و اينکه چرا منو نمی شناسه بی معرفت و ... اما اينبار ياسمن همون ياسمن نبود

پرسيدم ياسمن طوری شده؟ 

جواب نداد

گفتم طوری شده

بابغض بهم گفت ديشب مامانم فوت شد

باورم نمی شد

فقط می تونم بگم باورم نمی شد


دوست عزيز ياسمن جان

دگذشت مادر عزيزت رو بهت تسليت می گم و خوشحالم که کسی مثل فاطی در کنارت هست که همراه با ديگران غمخوارت باشه

روحشون شاد و يادشون گرامی


نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:25 | لینک  | 

خسته شدم

ديگه نمی کشم

زندگی کلا مسخره است

فوقم هم تقريبا تمومه  حالا دکترا. که چی بشه؟ واسه چی؟ واسه کی؟

نمی دونم بايد ادامه بدم يا بکشم تو خاکی

دور و بری ها هم که همه به فکر منافع خودشون(خانواده منظورم نيست) يه مشت سود جو که هيچ جی واسه شون مهم نيست

دندونم درد می کنه

غر دارم زيادددددد

دلم واسه بابا مامان تنگ شده

همه اش دو راهی های ناجور و دست انداز

ممنونم از خدا که يه کسايي رو کنار ادم قرار ميده که ارومش کنند اما خوب کلا خسته ام

کاش الان 4 سال پيش بود

کاش هنوز تو دوره ليسانس بودم و خيلی اتفاقا نيفتاده بود...

نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:25 | لینک  | 

فردا دفاع پروژه ام هست

جمعه عصر امتحان مهندسی نرم افزار پيشرفته دارم

 شنبه پرزنتيشن مهندسی نرمه

چهارشنبه پرزنتيشن گرافيک

پنجشنبه ارائه و پرزنتيشن شبکه

از هفته بعدشم که امتحاناته


پس من تو اينترنت تو وبلاگم دارم چه غلطی می کنم؟؟؟

نوشته شده توسط حامد در ساعت 11:39 | لینک  | 

چند وقت پيش يه شعر گذاشتم که خيلی خوشم اومده بود

ديروز تو فيس بوک يکی از دوستام کاملش رو گذاشته بود ديدم حيفه نذارمش:




روز اول پیش خودگفتم
دیگرش هرگزنخواهم دید
روزدوم باز می گفتم
لیک با اندوه وبا تردید

روز سوم هم گذشت اما
برسر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجومی کرد


در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر پیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
درصدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش برخویش
ازچه رو بیهوده گریانی
درمیان گریه می نالید
دوستش دارم ،نمی دانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک درمن تاکه می پیچید
مرده ای از گور برمی خاست

مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شورانگیز شب بوها
قلب من درسینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها

درسیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه تاریک لذت بود


می نشستم خسته دربستر
خیره درچشمان رویاها
زورق اندیشه ام،آرام
می گذشت ازمرز دنیاها

باز تصویری غبارآلود
زان شب کوچک،شب میعاد
زان اتاق ساکت سرشار
ازسعادتهای بی بنیاد

درسیاهی دستهای من
می شکفت ازحس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان درسیاهیها
قلبهامان،میوه های نور
یکدیگر راسیر می کردیم
با بهار باغهای دور

می نشستم خسته دربستر
خیره درچشمان رویاها
زورق اندیشه ام،آرام
می گذشت ازمرزدنیاها

روزها رفتند ومن دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یامن مغلوب دیرینم

بگذرم گر ازسرپیمان
می کشد این غم دگربارم
می نشینم شاید او
عاقبت روزی به دیدارم

نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:44 | لینک  | 

 

ديگر برو ..  نشاني از آن بام و دام نيست
آزاد كردمت ؛  "  نفست مبتلام نيست  "

من اشتباه كردم از اول كه خواستم
ثابت كنم  كه ع ش ق فقط در كلام نيست

آسوده باش ..  تازه مسلمان ساده ات
مثل قديم آنهمه نادان و خام نيست

صدها هزار بام  ولي باز جَلد تو !
من تا هميشه بيشتر از يك هوام نيست

مشت ترانه هاي مرا وا كن و بگو
گل هاي پوچ عشق تو توي كدام نيست ؟

افسوس مي خورم كه دلم شرط بسته بود
قلب تو شهر سنگي ِ پرازدحام نيست !

مي بخشمت كه اينهمه بد بوده اي ؛ ببين ؟
در عفو لذتي ست كه در انتقام نيست .



برگرفته از وبلاگ دوست عزيزم ابر من ببار "مريم"

نوشته شده توسط حامد در ساعت 19:4 | لینک  | 

چون نامه اعمال به هم پيچيدند

بردند و به ميزان عمل سنجيدند

بيش از همه کس گناه ما بود ولی

ما را به محبت علی بخشيدند

نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:19 | لینک  | 

اپيسود اول:

روزها دارن يکی پس از ديگری میگذرن

روزهايي که میتونستم با لب خندون در کنار پدر و مادر، خواهر و برادر و دوستای نزديکم باشم

روزهاي که داره کم کم صفحه های تقويم 26 سالگی رو هم با خودش جارو میکنه . با تقديری که من احساس میکنم در انتظارمه 27 سالگی، 28 سالگی و 29 سالگی و سی سالگی هم به همين منوال قراره  بياد و بره و من همچنان دور از خانواده ام.

وقتی تاريخ رقم بخوره و تو 30 سالگی پيش پدر و مادرم برگردم البته اگر برگردم خدا میدونه حسرت چه چيزايي قراره سر به سر دلم بذاره و از دست دادن چه لحظه هايي می خواد نمک رو زخم دلم بپاشه .

وقتی روز رسيدن به خونه بابا با تمام وجودش منو به خودش فشار میداد و مامان بغض توگلوشو قورت میداد انگار می خواستم فرياد بزنم که من ديگه از پيشتون تکون نمی خورم و وقتی دو ماه بعدش توی فرودگاه شيراز دوباره اشک رو تو چشمای بابام میديدم و  من داشتم ترکشون میکردم از خودم بدم ميومد

روزا میگذره و اميدوارم بهايي که دارم به خاطرش میدم ارزش بيشتری نسبت به اينهمه نداشتن داشته باشه...

 

اپيسود دوم:

يکی گفت در وبلاکت رو ببند که ديگه نياد و بخونه و هوايي شه

يکی گفت اگر منتظرت بمونه؟؟؟

يکی گفت حالش خوبه و خوش يادشم نيست

يکی گفت اينقده ازارش نده

يکی گفت سرش گرمه تو خيالت راحت

يکی گفت به تو ديگه ربطی نداره ، بی خيالش شو

 

و من میگم

روزای قشنگی بود. خاطرات قشنگی برام موند . و اميدوارم اين خاطرات قشنگ همين طور قشنگ برام بمونه و من مجبور نشم به حرف اينو اون گوش کنم تا اون اصيب نبينه...

نوشته شده توسط حامد در ساعت 14:35 | لینک  | 

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست

آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش

نوشته شده توسط حامد در ساعت 5:16 | لینک  | 


بوی گل بوی يار می آيد

اری آری بهار می آيد

می شکوفد گل هميشه بهار

لطف حق بر قرار می آيد

بعد يازده سوار مرکب عشق

آخرين تک سوار می آيد



وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
دردل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!

اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا
باشد!


وقتی تونیستی
نه هست های ما
چو انکه بایدند
نه بایدها...

هرروز بی تو
روز مباداست!
نوشته شده توسط حامد در ساعت 14:15 | لینک  | 

روز اول پيش خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليک با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من ديوانه ي عاصي
در درونم های و هو مي کرد
مشت بر ديوار ها مي کوفت
روزني را جستجو مي کرد
مي شنيدم نيمه شب در خواب
هايهاي گريه هايش را
در صدايم گوش مي کردم
درد سيال صدايش را
شرمگين مي خواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گرياني
در ميان گريه مي ناليد
دوستش دارم، نميداني
روز ها رفتند و من ديگر
خود نمي دانم کدامينم
آن من سر سخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم
بگذرم گر از سر پيمان
مي کشد اين غم دگر بارم
مي نشينم،شايد او آيد
عاقبت روزي بديدارم


بر گرفته از وبسايـت فقط به خاطر تو


اين زندگيه غمزده غيرازقفسي نيست

تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست

اين قدر نپرسيد کجا رفت و کي آمد

اشعاره پراکندهءمن مال کسي نيست

نوشته شده توسط حامد در ساعت 23:38 | لینک  | 

ساده نيست

از تو نوشتن کار ساده ای نيست



نوشته شده توسط حامد در ساعت 22:30 | لینک  | 

در میکده ام : چون من بسی اینجا هست

 می حاضر و من نبرده ام سویش دست

باید امشب ببوسم این ساقی را

 کنون گویم که نیستم بیخود و مست

---

---

در میکده ام دگر کسی اینجا نیست

 واندر جامم دگر نمی صهبا نیست

مجروحم و مستم و عسس می بردم

 مردی ، مددی ، اهل دلی ، ایا نیست ؟


مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط حامد در ساعت 20:1 | لینک  | 

بنام خدايي که مهربان است و مهربان است و مهربان

خدايي که دل افريد و مهر آفريد و عشق و عطوفت

و خدايي که بزرگ است و قابل ستايش

انگار ديروز بود که داشتم با عجله چمدونم رو می بستم که صبحش برم واسه خريد سوغاتی و حرکت به سمت ايران . چقدر مشتاق ديدن پدر و مادر و خواهر و برادر بودم و چقدر منتظر ديدن دوستان و اکيپ گمبه

و چقدر مشتاق ديدن تو

و تو و تو و تو

تنها کسی که خارج از مرز خانواده توانست دوست داشتن را به من اثبات کند

تویی که بی چشمداشت ، به سادگی به من دوست داشتنت را نشان دادی و با تمام وجودم لمسش کردم

چقدر دلتنگ تو بودم و چقدر دلتنگ من بودی

اين دو ماه تنها دوره زندگی ام بود که همه چيز طبق برنامه و به مراتب شيرين تر از انتظارم پيش رفت

اين دو ماه لذت بخش ترين دوره زندگی ام بود و ان را تنها و تنها و تنها مديون خدا و پدر و مادر و خواهرم و تو هستم

همه دوستان بودند و رنگی به اين بوم می زدند اما پدر و مادر و تو و باز هم عشق

تنها چيزی که در اين ميان جلوه می کرد عشق پدر فرزندی، عشق مادر فرزندی و دوست داشتن تویی بود که  لبريز از احساسم کرديد و از جام سرمستی لبريز

انگار همين ديروز بود که با دوستان وارد فرودگاه امام شديم و الو مامان سلام . من رسيدم ...

تو از همان لحظه ، از همان شروع ، با حرص و ولع ظاهر شدی و لبريزم کردی...

نمی دانستم از جام وجود تو بنوشم يا از مهر و عطوفت پدر و مادر لبريز... نا شکری نمی کنم اما تنها روزهايي بود که همه شور و سرور بود . همه عشق و محبت و همه غرور و سر مستی...

می خواستم زمان بايستد و در کالبد به پدر و مادرم پيوندی خورم ناگسستنی

می خواستم زمان بايستد و احساست را بر وجودم داغ تعهد بگذارم و از خود بی خود

می خواستم و می خواستم و می خواستم...

از يک سو بعد از يک سال و اندی ديدار پدر و مادر

از يک سو تو و تو و شيطنت های تو ، شيرينی و محبت های تو

و از سوی ديگر ديدار خانه خدا

مثل رويا بود

دو ماهی که هرگز برايم تکرار نخواهد شد می دانم

شيطنت می کردم و از لذت لبريز بودم

با تو بودم و دلم در هوای پدر و مادر راهی دور دست هایی نزديک

بی خبر به خانه رفتم و عمق محبت را در اغوش پدری گريان از شوق ، مادری ملتهب از ديدار حس کردم

و تو بودی و بودی و بودی

انگار همين ديروز بود

شمارش معکوس شروع شد

60 روز تا پايان

چه نقشه ها که در سر نداشتم. چه غذاهايي که هوس نکرده بودم و چه برنامه هايي و پدرو مادری که چون هميشه کمر بسته بودند تا همه اين خواسته ها به واقعيت بپيوندد و  تويي که از رگ گردن به من نزديک تر بودی و هميشه در من جاری و ساری...

اجر پدر و مادر که از تشکر من بيرون است

و ممنونم از تو که محبوب قلبم شدی به يکباره

رد پايت باقی خواهد ماند بر سنگ فرش پر ترک زخم خورده دلم و تو اين را خوب می دانی

روزها يکی پی از ديگری می گذشت و من انچنان سرمست از رسيدن به خواسته ها که نمی دانستم اين همه استجابت دعا را مديون کدام ارزوی براورده شده يا کار خير نکرده ام هستم

تنها چيزی که گاهی سر به سر دل می گذاشت پروژه ها و مسائل کاری مرتبط و جدای از آن بر خورد با زمين خواران مال مردم خوری بود که خون مردم می خوردند و عربده می کشيدند که به لطف خدا و تدبير پدر تند باد حرامخواريشان از ما گذشت و به خاطره ای تلخ اما آموزنده تبديل شد که شريک اگر خوب بود خدا هم شريک می گرفت چه برسد به بدش

با مهندس قمی و الگوريتمی ها و خطیبی  و... ديداری تازه شد که خيلی در روحيه ام اثر داشت و برخورد گرمشان بخصوص مهندس قمی مزيد اين قوت قلب بود که حقا ادم با اصل و نسب دار هم هنوز پيدا می شود بين اينهمه نان به نرخ روز خور...

 

اما در اين ميان پدر بود و مادر بود و تو بودی

پدر بود و مادر بود و عشق بود

و تو

و اينهمه حضورتان

 

به طواف مکه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی که درون خانه آيی

 

روز موعود رسيد و دل کندن از پدر و مادر و تو از يکطرف سر به سر  دل می گذاشت و ديدار خانه خدا و مسجد النبی و بقيع از يک طرف موج روجانيت را از کالبدت می گذراند .

به مدينه رسيدم

مدينه ای غريب و امامانی غريب تر

و محمدی(ص) که از همه غريب تر بود و فاطمه(س) ، فاطمه(س) ، فاطمه(س)

من هيچ حرفی نمی توانم بزنم که عمق غربتشان را برسان بايد خود ببينيد

به مکه رسيديم

خانه خدا ، کعبه دل، اوج ربوبيت و ناگهان خانه ای خالی و مردمی که گرد اين خانه در طوافند

هيچ کس نيست ، خانه ای از سنگ و انبوه جمعيت ... اينجاست که چشم دل تازه بينا می شود که اينهمه آدم گرد خانه ای خالی در پی روحانيت را چه چيز به جلو می راند و چه کسی جذب می کند . خدا کند که چسم دل ببيند

 

برگشتم

با دستی خالی

با دلی بی سر و سامان از اينهمه خوبی و وجودی که مملو از نفرت از خودم بود...

و  به اغوش خانواده باز گشتم

پدر و مادری که جتی در بودنم برايشان کم می گذاشتم

پدر و مادری که بی وقفه عشق می ورزيدند

پدر و مادری که چشمداشتی نداشتند...

 

چقدر ويلای ما خوش گذشت

ای کاش اين روزها هيچ وقت تمام نمی شدند

سفر تهرانم در اوج شلوقی ها و استقبال گرمتان در ان بهبوحه زمانی با شاخه گل پلاستيکی از شيطنت لبريز

گمبه خانه مينا

هايدا ساندويچ و تالار يزد

توت فرنگی با بابا و مامان

مراسم نان پختن با تنور بابا و مرغ تنوری ...

اينها را که مرور می کنم دلم می گيرد اما ناراحت نيستم

خوشحالم از تمام اين لحظه ها  که وجودم را و روحم را نوازش می کند

تماسهای مکرر

و تماسهایی که حتی تا لحظه های اخر امتداد داشت. تقدير و تشکر هايي که هرگز حق صحبت را ادا نمی کردند و دل نگرانی پدر و مادر در رفتنم

همراهی پدر تا شيراز و دغدغه رد کردن من از گذر نامه

و ديدار با يک دوست قديمی  و نفسهای اخر

و يک سفر ديگر

کشوری که با روح و جانم بيگانه بود ونمی خواهم از ان سخن بگويم و درد و درد و درد

و امروز به خانه برگشته ام

دور از پدر و مادر

دور از تو

و دور از جايي که همه تعلقاتم را در خود دارد

دور از جايي که در آن خاطراتم يکی دو تا نيستند

دور جايي که وطن نام دارم ولی ديگر خانه ام نيست

نوشته شده توسط حامد در ساعت 10:41 | لینک  | 


نوشته شده توسط حامد در ساعت 1:45 | لینک  | 

دزدی بوسه عجب دزدی پر منفعتیست

                                     که اگر باز ستانند دو چندان باشد


مگه نه؟؟؟

نوشته شده توسط حامد در ساعت 9:38 | لینک  | 

زندگی شوخی سنگينی بود

                                     که خدا با من کرد

نوشته شده توسط حامد در ساعت 1:38 | لینک  | 

بشکست اگر دل من

به فدای چشم مستت

سر خم به می سلامت

بشکست اگر سبويی


به راه عشق منه بی دليل راه قدم

که من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد


قصه عشق ناگفتنی - هرگز ذره ای گفته نشده است

گنگ شيرينی را می چشد ، لذت می برد ،   لبخند می زند ...

اشارت يک گنگ را فقط يک گنگ می فهمد ...

همچنان که شعف يک قديس را فقط يک قديس...

آنچه که می بيند نمی تواند حرف بزند

انچه حرف می زند نمی تواند بشنود

آنجه که می شنود نمی تواند توصيف کند ...

هر آنجه پر است تهی می شود و هر انچه پر تهی...

پر و خالی هر دو ناپديد می شوند - اين است تجربه...

شگفتا !!!


من اگر بگويم چه کسی می شنود؟؟؟


"اوشو"

نوشته شده توسط حامد در ساعت 0:53 | لینک  | 

یادت هست از گربه ی باغچه مان ترسیدی؟

یادم هست گربه را ترساندم

و به تو قول دادم

که از آن پس تا ابد در کنارت می مانم.

یادم هست با چشمان سیاهت

ـ که به زیباییه یک رمان غمگین بود ـ

به من نگاه کردی و به من خندیدی.

یادت هست مجنون شدم؟ یا فرهاد؟

از روزی که یادم هست تو لیلی بودی

و هنوز هم هستی و تا ابد خواهی ماند.

یادم هست ظرفم را که شکستی

بر بیستون دلم حک کردم:

عشق را باید کشت.

یا با دروغ از روبرو یا با خیانت از پشت.

پس از آن روز

صلاح مملکتم را در دست خسروان دیدم

پس از آن روز ـ تا امروز ـ

نه « دوستت دارم » ارزشی داشت و نه عشق معنی می داد.

یادت هست وقتی اشکهایم را دیدی بازگشتی؟

دیگر درست یادم نیست من تمساح بودم یا نبودم؟

یادم هست که یک بار خیانت کردم

و یک عمر دروغ گفتم

و تو فهمیدی

و دلت نشکست

خرد شد . ریز ریز شد و زمین ریخت.

پس از آن روز ـ تا امروز ـ

نه « دوستت دارم » هایم را دوست داشتی و نه به چشمانم اعتقاد داشتی.

یادت هست شب قبل از رفتنت مرا بوسیدی؟

و به من گفتی که منتظر می مانی...یا نگفتی؟ یادم نیست.

یادم هست سیمهای تلفن گرمی صدایت را می خوردند

و بوسه هایی که با حروف تایپ شده می فرستادی در راه می مردند.

اشکهایم که تمام شد دلم پر از خالی شد... خام شد.

می دانی.....

دروغ اول سخت است. بعدی راحت می شود.

یادم هست خیانت غیر ممکن می نمود

ولی آن هم ـ به لطف فاصله ـ کم کم عادت می شود.

شاید نتوانم بهترین روز زندگیم را به یاد بیاورم

ولی تا ابد می دانم

بدترین روز زندگی ام همان روزی بود که تصادف کردم

و به تقدیر ایمان آوردم

وقتی تو دقیقآ در همان روز همه چیز را فهمیدی.

یادت هست روزی که به دیدنم آمدی پیرهن سفیدت را پوشیدی؟

من هنوز از دیدن اقیانوس آرام سرمست بودم یا از دیدن چشمان تو؟ یادم نیست.

یادم هست گذشته ام را به یادم نیاوردی

و برایم بهترین آرزوها را کردی و باز مرا در آغوشت گرفتی

و باز مرا بوسیدی و به سوی اقیانوس دیگری رفتی

شاید اگر داستان ما افسانه نبود

همین جا پیش من می ماندی و دیگه نه دوری بود و نه درد و نه دلتنگی.

ولی در افسانه ی ما دوری شرط لازم بود

و تو ـ فرشته ی زیبای من ـ باز هم زشتی های مرا دیدی.

یادت هست چند ماهی حرفهای مرا از دهان دیگری شنیدی ؟

و من از دست خودم رنجیدم یا از دست تو هم؟ یادم نیست.

یادم هست خودم خشتها را کج نهادم

و حالا من بودم و دیوار کجی که هیچ گاه به ثریا نرساندم.

و چه مرزهایی که شکست

و چه حرفهایی که روزی هزار بار آرزو می کنم هرگز نمی شنیدی.

اقیانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسیده است

و دیروز مادرم گفت که دماوند هنوز هم قله ی دنا را ندیده است.

ولی امروز تو باز هم به من رسیدی یا من به تو رسیدم....... واقعآ نمی دانم.

حس می کنی؟

که این بار همدیگر را جور دیگری می بوسیم؟

می بینی؟

که این بار چقدر راحت « دوستت دارم » ها را می گوییم؟

دقت می کنی؟

که این بار دیگر از گذشته هیچ چیزی نمی گوییم؟

می دانی........

داشتم فکر می کردم نکند بزرگ شده ایم؟

نکند زمانش رسیده که فصل آخر افسانه مان را بنویسیم؟

داستان من و تو افسانه ی قشنگی است.

یک افسانه ی قشنگ پایان قشنگی دارد یا ندارد؟ یادم نیست.

زمان " حافظه اش خوب است .مطمئنم که می داند.

برایش صبر می کنم تا افسانه ی قشنگمان را به پایان برساند.

می دانی......

من می دانم ـ هر چه که پیش آید ـ

هر کسی هر روز هر جایی داستان من و تو را بخواند

به خودش خواهد گفت:

داستان من و تو افسانه ی قشنگی است
نوشته شده توسط حامد در ساعت 23:42 | لینک  | 

ويرانه من

          معماری توست

                          جغد را بهانه نکن

نوشته شده توسط حامد در ساعت 18:58 | لینک  | 

به نام عشق به نام دوست و به نام پدر


امروز بهم اطلاع دادن که پدر دوست عزيزمون خانم راضيه پسنده در گذشتن . هفته قبل از عيد هم پدر دوست عزيزم بهروز عامری فوت شدن. از همين جا دورادور صميمانه ترين همدردی ها رو نثارشون می کنم و از خداوند شادی روح اين دو عزيز رو طلب می کنم

روحشان شاد و يادشون گرامی باد

نوشته شده توسط حامد در ساعت 16:33 | لینک  |